تبليغاتX
مرد سیاه پوش




مرد سیاه پوش





شاعر كه می شوی
آوارگی تمامی بادهای جهان
بر دوش توست
و تو تنها
اجازه ی ویرانی بیصدا
با یك نت غمگین و زیر و بم صدایی ضجه وار را داری
تا ته مانده ی سیگار برگ را
با حسرت كامی دیگر
به گذر جاده بسپاری
نمی دانم اما من
شاعر كه شدم دیوانگی مرا بلعید
و یادیوانگی ام
مرا به دستان شعر سپرد
و شاید
این همه بی تابی و بی قراری بیصبرانه من برای رفتن
دلیل آن همه شعر و جنون بود


پدرم نامم را امین گذاشت،
اهل همانجایی هستم كه دلم خوش است
دوره گرد کوچه باغهای شعر و ترانه و غزل و موسیقی


موضوعات
شعر و غزل
ترانه
سپید
کوتاه
گلایه
آموزش وزن به زبان ساده
دانلود کتاب

آرشيو وبلاگ
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390

لينكستان
خاطرات یك پزشك (وبلاگ دوم خودم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سید محمد علی رضازاده
سید محمد علی رضازاده
مهدی شریفی
سید مهدی موسوی
فاطمه اختصاری
مژگان عباسلو
ماجراهای جودی آبوت و بابا لنگ دراز
سیامک بهرام پرور
احسان پرسا
سید علی صالحی
زنده یاد احمد شاملو
پویا اقرایی
بهرام خزائی
مرد کاغذی
فروغ حیدری
محمد حسین کاظم زاده
محمد بم
کسری مطلق
لیچار، نشریه الکترونیکی شعر ایران
فروشگاه ایران شاپ
دایرکتوری وبلاگ های ایرانی
پارتیزان
فائزه آرامی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر حق السکوت، اندیشه فولادوند
دانلود کتاب پرنده کوچولو، سید مهدی موسوی
دانلود کتاب آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده / دکتر سید مهدی موسوی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ






Powered by WebGozar

با ارسال نام و ایمیل خود به خبرنامه، تغییرات و رویدادهای وبلاگ بصورت آنلاین برای شما ارسال خواهد شد


چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 22

با هر صدای عقربه ی ساعت مچی

این قلب داغ دیده به ناچار می زند

در واپسین نفس - ببین- در وادیِ سكوت

فریاد از ته همین آوار می زند

 

چشمان مه گرفته در  آغوش خواب هم

جایی ندارد و پی هم  بسته می شود

شب با شمارش هزاران ضربه دلهره

همراه من  شكنجه ای را جار می زند

 

گهگاه زوزه ی سگی از دورهای دور

آغاز شعر تازه ای در سینه ی من است

دلواپس ترانه ها این ذهن بی فروغ

دستی به کاغذ و قلم اینبار می زند

 

از شاخه ای به شاخه ای بیهوده می پرد

این ذهن کودکم فقط بازیچه ی غم است

هی می نویسد و مرتب پاک می کند

تصویر مبهمی که بر دیوار می زند

 

این سهم من! - فقط فراموشی است-  بی صدا

تا صبح! خسته تر، جنون -  آرامشی عجیب!-

یك سینه حرف با لبی لبریز از سكوت

مردی که از جنون دم از انکار می زند

 

احساس مبهمی در این سردردهای صبح

تنها هراسِ مرگ را تکرار می کند

با یک امید واهی دیگر به انتظار

امروز هم جنون مرا بر دار می زند


امین گرجی زاده




جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 23

از دشنام هايت نميرنجم
چرا كه ناشي از ضعف توست
و در گيجي سيگار و مشروب
توان پنهان كردن زشتي هاي درونت را نداري
از دشنام هايت نمي رنجم
كه نا - سزاست براي من
و خود ميداني

بيهوده قلمت را تيزتر ميكني
حتي اگر تيشه هم برداري
قامتم از ضربه هايت خم نميشود
و خود ميداني
سرانجام اين جوانه هاي سر براورده از  كنده ي من اند
كه به دشنام هاي تو
در گيجي سيگار و مشروب ميخندند

امین / فروردین 91




پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 19

ماشینی را که چند وقتی بود کنار پیاده رو خاک می خورد فروخت

همیشه با خنده می گفت پیاده روی برای سلامتی مان بهتر است.

آقای نمایشگاهی همینطور که پول بیمه را از پول ماشین کم می کرد گفت:

"خیرش را ببینی"

با اینکه می دانست این پول کفاف لباس شب عید بچه ها را هم نمی دهد.

اخبار: "دیه شخص ثالث افزایش یافت"

چشمانش را بست تا راحت تر از خیابان رد شود.

شب عید بود و مردم در تب و تاب

از قضا

ماشینی که فقط بیمه ابوالفضل داشت خوابش را شکست!

"امین گرجی زاده" / هفدهم فروردین یکهزار و سیصد و نود و یک




چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 10
سیمین دانشور رفت!
جمعه, 19 اسفند 1390




چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 10


شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 9

سرطان نام همان عاشق تو بود

که تو را برد و مرا بی تو رها کرد

 

 

نگاه می کنم از دور – با نگاهی که

به خنده می کِشی از خود به پرتگاهی که

و فکر می کنم این بار - می شود، ای کاش!-

چقدر حس قشنگی است اشتباهی که

میان خواب و بیداری تو عاشقم بشوی

و من برای تو چون کوه، تکیه گاهی که

تو ماه هاست - همان میز- منتظر، شاید

و ماه هاست که از دور - من-  نگاهی که

به دلهره سپری کرد روزهایی را

به دلهره که کسی بود با تو! گاهی که

تو ماه هاست - همان میز- با همان فنجان

و من مرددِ رفتن – اگر نخواهی که

میان وسوسه ی دست های تو، آخر

حریص و منگ – خطر می کنم – به راهی که

...

- سلام! جای کسی نیست در کنار شما؟

جواب، خنده ی تلخی است غرقِ آهی که

درون ابرکِ سیگار محو – می میرم -

شروعِ فلسفه بافی / و تو – نگاهی که

مدام در پی ساعت / چرا تو غمگینی؟

من از خیالِ تو محکومِ دادگاهی که

- چقدر دیر به تردید پشت پا زده ای؟

چقدر دیر؟ که فرصت، به قدر آهی که

و باز خنده ی تلخی، به وقتِ رفتن خود

...

گمان کنم سرطان بود  روسیاهی که

و سالهاست - همان میز- با همان فنجان

منم و پت پتِ سیگارِ بیگناهی که

 

امین گرجی زاده / 10 بهمن یک هزار و سیصد و نود




پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 21

I know it's cruelly
That I want my death in your birthday,
That you could never forget me!
So
I wish my death in mine
that you have to remind me
Just once a year
But do't worry!
I won't be upset
If you even forget that day!

Amin Gorjizadeh
13 Feb. 2012

مي دانم بيرحمانه است
اگر آرزو كنم
مرگم را در زادروز تو
تا هيچ وقت نتواني فراموشم كني!
پس آرزو مي كنم آنرا
در زادروز خودم
تا فقط سالي يكبار
به يادم باشي
نگران نباش!
نمي رنجم اگر
حتي آن يك روز را از ياد ببري

امين گرجي زاده
٢٣ اسفند ١٣٩٠




جمعه چهاردهم بهمن 1390 ساعت 1

جمعه ي باروني يعني پنجره ي بخار گرفته ي منتظر.

جمعه ي باروني يعني پيانوي آندره آرزومانيان، صداي ماني رهنما و "حق السكوت" انديشه فولادوند با ريتم برف پاك ماشين.

جمعه ي باروني يعني هوس سيگار پشت چراغ قرمز، قهوه اي تلخ كنار برف هاي نشسته روي جاده، بلال داغ روبه درياي طوفاني.

جمعه ي باروني يعني غزلهاي نيمه كاره، ترانه اي كه مدام تكرار مي كني كه فراموش نكني و هيچ وقت نمي نويسيش.

جمعه ي باروني يعني گيتار بابك پيام و "زنجيري" نيما پولادوند.

جمعه ي باروني يعني نيمه شب جاده چالوس، "لبه تاريكي" اريك كلاپتون.

جمعه ي باروني يعني بايد بنويسي تا فراموش كني.

 

لعنت به همه ي پنجره هاي بخار گرفته!

 

پ.ن: از كساني كه بدون اجازه نامشان را آورده ام عذرخواهي ميكنم.




چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 20


سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 11

نُت به نُت رو تنِ گيتار        عطر چشم تو نشسته

می شکنه  حرير سردِ       اين سکوتِ پينه بسته

ديگه خسته ام از ترانه      از خودم از تو گریزون

مرثیه هم نمی بافم          واسه ی  اين دلِ ويرون

می خوام از سکوت سازم  گريه هامو پس بگيرم

بِدمش به دست بارون       وقتشه واست بمیرم

 

تو همه تاریکیا رو              رو تن ابرا کشیدی

بغض بی صدای ماهُ           از لب ستاره چیدی

بال پروازم و بستی           وقتِ خوابِ خوب قصه

طاقتم رو بردی اما             ديگه اين شکنجه بسه

حالا حجمِ اين سقوطُ        با چشات بشمار و بشمار

چند تا پاییز نپریدن            شده جرم این گنهکار

 

ديگه خسته ام از ترانه      اين سکوتُ ريشه کَن کُن

بعد کشتنم عزیزم             حالا شعرامو کفن کن