با هر صدای عقربه ی ساعت مچی
این قلب داغ دیده به ناچار می زند
در واپسین نفس - ببین- در وادیِ سكوت
فریاد از ته همین آوار می زند
چشمان مه گرفته در آغوش خواب هم
جایی ندارد و پی هم بسته می شود
شب با شمارش هزاران ضربه دلهره
همراه من شكنجه ای را جار می زند
گهگاه زوزه ی سگی از دورهای دور
آغاز شعر تازه ای در سینه ی من است
دلواپس ترانه ها این ذهن بی فروغ
دستی به کاغذ و قلم اینبار می زند
از شاخه ای به شاخه ای بیهوده می پرد
این ذهن کودکم فقط بازیچه ی غم است
هی می نویسد و مرتب پاک می کند
تصویر مبهمی که بر دیوار می زند
این سهم من! - فقط فراموشی است- بی صدا
تا صبح! خسته تر، جنون - آرامشی عجیب!-
یك سینه حرف با لبی لبریز از سكوت
مردی که از جنون دم از انکار می زند
احساس مبهمی در این سردردهای صبح
تنها هراسِ مرگ را تکرار می کند
با یک امید واهی دیگر به انتظار
امروز هم جنون مرا بر دار می زند
امین گرجی زاده

